ای کاش فون بوک گوشی خودش مثلا هفته ای یه بار آپدیت می شد و شماره های جدید بهش اضافه می شد. این جوری که یه روز که حوصله ت سر می رفت به فون بوکت که سر میزدی می دیدی شماره کلی آدم جدید هست توش که می تونی از بینشون انتخاب کنی که امروز با کی بری بیرون، حوصله کیو داری، کی امروز هیجان انگیزه و اینا. نه مثه الان که هی زیر و رو می کنی اسما رو اما حوصله هیچ کدومشونو نداری اونایی هم که حوصلشونو داری نزدیکت نیستن و فرسنگها دورن :(
+
نوشته شده در چهاردهم آبان 1388ساعت 16:21 توسط اندیشه
|
انقد که راننده آهنگای غمگین گذاشته بود که تمام راه اشک تو چشام حلقه زده بود و الانم می خوام های های گریه کنم. دقیقا های های :((((
+
نوشته شده در یازدهم آبان 1388ساعت 19:1 توسط اندیشه
|
یه همکاری داریم که به چشم برادری پسر خوبیه! :دی
اینم بگم که ما یه فلاسک داریم تو واحد که آب جوش و از اون می گیریم و دقیقا روبرو میز این بچه س! بعد من پا شدم واسه خودم آب جوش بریزم که یه چایی بخورم یهو دیدم پاشده از جاش رفت سمت اتاق یکی از همکارا که نیومده بود هنوز رو کرد به من و بطور مشکوکی گف یه دیقه بیا!!!
منم همینجور هاج و واج موندم، رفتم سمت اتاق ببینم چی میگه. رفتم تو میگه بیا یه قطره بریز تو چشم چپم!!!! :))))))))))
شده ماجرای اون پسره که جی اف شو برده زیر پتو که بیا یه چی بهت نشون بدم دختره هم می ره بعد پسره میگه ببین عقربه ساعتم شبرنگ داره :)))))))))))
مشکوک بازی آخه چرا؟؟؟ :))
+
نوشته شده در ششم آبان 1388ساعت 22:5 توسط اندیشه
|
می خواستم لینک یه سایتو بذارم تو فیس بوکم. کپیش کردم تا فیس بوک باز شه پا شدم که مسواک بزنم، هی دارم فکر می کنم که مسواک و با کدوم دستم بر دارم این لینک که تو دستمه رو چی کارش کنم!!! همش احساس می کردم این که کپی شده الان تو مشتمه و باید محکم نگهش دارم! چرا آیا من این جوری شدم؟؟؟ :دی
+
نوشته شده در چهارم آبان 1388ساعت 8:33 توسط اندیشه
|
روز بعد دوباره برگشته بودم دفتر. احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم می خورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه ی ما فقط ول می گشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی می کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتی همین کارهای کوچک را هم نمی کردیم. ما جزء نباتات بودیم. من هم همینطور. فقط نمی دانم چه جور گیاهی بودم. احساس می کردم که یک شلغمم.
- عامه پسند، چارلز بوکفسکی
+
نوشته شده در سی ام مهر 1388ساعت 8:34 توسط اندیشه
|
کسی می دونه با همکارای روانی چه برخوردی باید کرد؟؟؟ :((((
+
نوشته شده در بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:2 توسط اندیشه
|
از کلاس نقاشی تا خونه همش یه ربع نهایت ۲۰ دقیقه پیاده راهه. تو این فاصله هزار تا موتوری و ماشین جلو پات ترمز می زنن و می خوان برسوننت. چه آدمای مهربونی!! جالب اینجاس که هر چی بی محلی هم می کنی بهشون از رو نمیرن. یکیشون که می گفت مامانش عروس هنرمند دوست داره! بعد گفت بومتو ببینم؟؟ خودت کشیدی؟؟؟
ای بابا می خواستم اون کمربندرو در بیارم بیفتم به جونشون. یکی دیگشونم با ماشین افتاده بود دنبالم. من پیاده اون با ماشین. آخرش یه جا تونست یه حرفی بزنه. می گه خسته شدی!!! می گم تو که بیشتر خسته شدی!!! حرصم گرفته بود.
آخه از دست این آدما من چی کار کنم؟؟ هیچ جا آسایش ندارم :((( به کی شکایت کنم؟؟
بابا تا یه دختری تنها داره راه میره و حالا هوا هم تاریکه که نباید هی خودتو مهربون نشون بدی و به زور بخوای برسونیش. عجبااااااا
+
نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:33 توسط اندیشه
|
یه کتونی خریدم ۱۱۷۵۰۰!!! خودمم هنوز تو شوکم که چی شد اینقد پول کتونی دادم.
پ.ن. اینجاس که آدم میگه یه بی اف پولدار داشتن چقد می ارزه! :دی
+
نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:4 توسط اندیشه
|
یاد مامان بزرگم -مامان جون- افتادم. که تا همین چن وقت پیشا که میرفتیم بابل و خونه ما بود، وقتی از حموم میومدم می شست موهامو با آرامش شونه می کرد. یا اون قدیمترها که موهامو با حوصله تمام ۴۰ گیس میبافت و من کلی حال می کردم. خیلی زود بود که بری. با اینکه دیگه داره دو سال میشه اما هنوزم که هنوزه باورم نمیشه. هی می خوام از مامان بپرسم مامان جون خوبه؟ پاش خوب شد؟ چه خبر ازش؟ یا اینکه خودم گوشیو بر دارم و یه زنگ بهش بزنم با هم صحبت کنیم و اون ازم بپرسه خبری نیست؟؟ این دفعه دیگه دست یکیو بگیر و بیا. تنها نیا. آخرشم نشد دست یکیو بگیرم ببرم پیشش تا ببینتش و خوشحال شه :(
جات خیلی خالیه....
+
نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:53 توسط اندیشه
|
هی آب می خورم شاید فرو بره. اما فایده ای نداره همچین گیر کرده از جاشم تکون نمی خوره
+
نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:6 توسط اندیشه
|
می گه بیا دو انگشتی دست بدیم اسلام به خطر نیوفته!!!
یعنی اون سه تا انگشت دیگه باعث از دست رفتن اسلام میشن؟؟
+
نوشته شده در بیستم مهر 1388ساعت 4:27 توسط اندیشه
|
من و دو تای دیگه؛ اون دو تا دارن بحث می کنن سر اینکه شرق تهران خوبه یا غربش. منم اون وسط هر از گاهی می گم غرب خیلی خوبه هواش فلانه خودت که دیدی و اینا. اما خب کوتاه که نمیومد. یهو اون یکی برگشته می گه معلومه غرب خوبه. خوب نبود که نمیومدی دنبالش!!!
جواب دندون شکن تر از این؟؟ ؛)
+
نوشته شده در بیستم مهر 1388ساعت 4:24 توسط اندیشه
|
دیشب رفتم تاتر واوها ویرگول ها تو خانه هنرمندان. تاتر جالبی بود. یه جورایی بوی خیانت شاید میداد. زن و شوهرهایی که می خواستن از هم جدا شن. اپیزود آخرشم از همه جالبتر بود. یه چیز جالب هم که داشت این بود هر اپیزودش یه رنگ بود اول زرد بعد آبی بعدش بنفش و آخرشم قرمز.
کارگردان: صابر ابر
+
نوشته شده در هجدهم مهر 1388ساعت 6:13 توسط اندیشه
|
آغوشی باش تا بوی تو بگیـــــــــــــــــــــــرم
+
نوشته شده در پانزدهم مهر 1388ساعت 10:10 توسط اندیشه
|
میگم میخوام تختمو عوض کنم میگه دو نفره بگیر. می گم واسه چی آخه؟؟ می گه خب راحت می خوابی!! میگم اینجوری افسردگیش بیشتره!! :دی
+
نوشته شده در چهاردهم مهر 1388ساعت 9:38 توسط اندیشه
|